تبليغاتX
كارتونس

كارتونس

به لهجه غليظ اصفهاني خوانده شود

اينقدر دلم تنگ است كه مجله جديد را بي تو ورق مي زنم . اينقدر دلم تنگ است كه نتوانستم بعد از چاپ اولين سري جديد مجله جديد ! با تو تماس بگيرم و به تو تبريك بگويم اينقدر دلم تنگ است كه ديگر تورا در دفتر مجله نمي بينم اينقدر دلم تنگ است كه بايد همچنان منتظرت بمانم اينقدر دلم تنگ است كه حتي نمي دانم به چه جرمي بازداشت شده اي و اينقدر دلم تنگ است كه عكس هايت را روي وبلاگها و سايتهاي مختلف مي بينم و خودت را نه !!

يادت هست چقدر از ژست گرفتنت جلوي دوربين كفري مي شدم ....اما حالاهمان عكس ها را از پشت مونيتور مي بوسم ....و منتظرت مي مانم تا دوباره جلوي دوربين ژست بگيري و من حرص بخورم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:12  توسط امين مويدي  | 

سري جديد مجله "جديد"با سردبيري هادي حيدري چاپ شد به شما پيشنهاد مي كنم كه حتما اين شماره مجله جديد كه از لحاظ فرمي و محتوايي بسيار متنوعتر و بهتر از شماره هاي پيشين است را تهيه فرماييد مطمئن باشيد كه با وجود پرداخت مبلغ ۲۳۰۰تومان هيچگاه از خريد آن پشيمان نمي شويد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:25  توسط امين مويدي  | 

از آنجايي كه استفاده از عكس با كيفيت و توليدي به جاي عكس هاي اينترنتي در گروه مجلات همشهري با ده دوازده تا مجله از اهميت ويژه اي برخوردار است لازم است كه همه همكاران و خانواده محترم شان دست به كار شوند و اين نياز اساسي را مرتفع نمايند به خاطر همين موضوع است كه همسر مهربان و كودك دلبند من هم همراه با لب تاپشان در گروه مجلات همشهري حاضر مي شوند تا من و بامداد نقش يك پدر هشتاد و هشتي را براي مجله خانواده بازي كنيم جالب است كه تحريريه محترم هم هميشه انتظار دارند فيگورهاي عجيب و غريب بگيريم و متحمل زحمات زيادي شويم .

اينجاهم  آتليه عكاسي همشهري است البته شما زياد به آن كيسه زباله گوشه سمت راست عكس توجه نكنيد تزييني است!!!!!نهايتا به دليل اينكه آتليه مفروش نيست و قرار است بنده دمرو بخوابم و با لب تاپ كار كنم يك وايت برد نقش فرش زير پايم را بازي مي كند شما مي تواند روند عكاسي را در ادامه مطلب ببينيددر انتهاي اين برنامه نيز آقاي بامداد بر حسب فضولي یکی از دگمه های لب تاپ را کندند و حسام اسدی از همکاران صفحه آرا مشغول رفع و رجوع ! این دسته گل آقا بامداد است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:54  توسط امين مويدي  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:40  توسط امين مويدي  | 

 

نقاشي را خيلي دوست داشتم. پدرم مي‌گفت: «پسرم! نقاشي كه شغل و كاسبي نيست؛ درس بخوان مهندس بشي، پولدار بشي؛ آن وقت تا آخر عمرت نقاشي بكش. اعتبار و موقعيت و زندگي مهندس خليلي را ببين! صدتا كمال‌الملك را مي‌خرد و در راه خدا آزاد مي‌كند. فقط يك كم تلاش و اراده مي‌خواهد. يه ماه بخور نون و تره،يه عمر بخور نون و كره». چون نون و كره را بيشتر از نقاشي دوست داشتم، به زور معلم خصوصي و كلاس كنكور و نذر و نياز مهندس شدم!

حالا ده سال از مهندس شدنم مي‌گذرد. شبانه‌روز مثل چهارپايان كار مي‌كنم اما هنوز نتوانسته‌ام نان و كره كذايي را تناول كنم.

نمي‌دانم چرا اين روزها ديگر پدرم از مهندس خليلي و ماجراي نان و كره حرفي نمي‌زند و فقط با حسرت از خاطراتش مي‌گويد كه با حقوق كارمندي توانسته بود يك خانه دو طبقه بسازد و يك ماشين پيكان جوانان بخرد و هر تابستان ما را به سفر شمال ببرد. مهندس خليلي همچنان برج مي‌سازد و نان خانگي و كره محلي و مرباي مرغوب ميل مي‌كند و من هنوز نمي‌دانم اشكال كار از من است يا پدرم يا مهندس خليلي! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:55  توسط امين مويدي  | 

آرامم،آرامتر از نبض يك مرده!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:25  توسط امين مويدي  |