تبليغاتX
CARTOONES

CARTOONES

کارتون اس یا کارتونس (به لهجه غلیظ اصفهانی خوانده شود )

این آقا! یکی از شهرداران بروکسل است او در سالهای 1873تا 1914زحمات زیادی برای شهر کشید و اهالی شهر بعد از هفتاد وهفت سال پس از مرگش به خاطر تقدیر از زحمات وی میدانی را در بروکسل به نام او کردند مجسمه اش را نیز در این میدان نصب کرده اند اما چون آقای شهردار از مجسمه ایستاده خوشش نمی آمد مجسمه اش را به حالت نشسته ساخنه اند تا لابد زیاد خسته نشود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:6  توسط هومن شهبندی  | 

 تصاویری که در ادامه مطلب ارایه شده است  مربوط به یکی از پنج پانورامایی است که در دنیا وجود دارد و در شهر واترلو در سال 1912 نقاشی شده است موضوع آن در رابطه با شکست ناپلئون بناپارت در جنگ 1815 در شهر واترلو است لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 6:42  توسط هومن شهبندی  | 

جناب پدر ! دستور فرمودند که با این استعداد در نوشتن و خطابه و مصاحبه ونقاشی من نیز دست به قلم شوم و به یاوه سرایان عالم بفهمانم که بی جهت نایب رییس سازمان بین المللی ! کارتونس نشده ام لذا از این به بعد من نیز در خصوص مباحث بسیار مهم هستی و هنر اظهار نظر  می نمایم تا شما مخاطبان گرامی روشن شوید در ضمن سخنرانی های غرایی هم میکنم که بیایید و ببینید ...لذا منتظر بمانید !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 7:34  توسط بامداد مویدی!  | 

تصویری از رنه بلییک در اختیار ندارم. چهره او را ندیده ام، اما رنه بلییک نیز مانند کریستین بوبن و سن فرانچسکو از جمله کسانی است که با ایشان در یک روز به دنیا آمده ام ولی در سالهای مختلف، همدیگر را ملاقات کرده ایم .

رنه بلییک دوست من است، شهیدی گمنام از شهدای بی شمارِ زمین و شاهدی بر ظلم موجودی به نام انسان بر همنوع خود. تصویری از بلییک در اختیار ندارم تا ردِ رنج  را بر شیارهای صورتش ببینم. تصویری از او ندارم تا سکوت را در گلویش و فریاد را در چشم هایش به نظاره بنشینم. اما انگار سالهاست او را می شناسم، دیده ام و در سکوت و رنج و تنهایی، با او بسیار زیسته ام.

بلییک می تواند نام هر شهیدی باشد که بر خاک می افتد. می تواند نام هر کودکی باشد که به دنیا می آید. بلییک در نگاه من مانند همان کودک معصومی است که توان محافظت از خود را ندارد. چنان دست و پا بسته و چنان معصوم که در برابر خشونت جاری و عادی شده دنیا، متحیر و متعجب است.

.....ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 22:41  توسط سید امیر سقراطی  | 

                

همزمان از طرف توکای مقدس و کاسنی  به یک بازی وحشتناک دعوت شده ام ! موضوع را از قلم توکا بخوانید   

نقل از توکای مقدس :

فکر کردن به آخرین روز زندگی خیلی سخت است حتی وقتی که مقصود از آن شرکت در "بازی" است و مطمئن هستید که هزار سال دیگر زنده اید و به پشت گرمی آن جرأت کنید از مرگ خودتان حرف بزنید، با آن شوخی کنید یا از آن به عنوان واقعه ای خوش آیند یاد کنید، باز قطعیت وقوع اش رعشه به اندام می اندازد.

بازی با یک سؤال ساده آغاز می شود: اگر بدانی که این آخرین بیست و چهار ساعت باقی مانده از عمرت است، چه خواهی کرد؟

جواب مرا به این سئوال در ادامه مطلب بخوانید همه دوستان من که در لیست پیوندهای کارتونس هستند به این بازی دعوت می شوند

                                                                                            


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:13  توسط امین مویدی  | 

كتاب انگليسي "هنر در گذر زمان" نوشته "هلن گاردنر" به همراه يك CD اخیرا" به بازار عرضه شده٬ اين محصول دقيقا همان CD اورجينالی است که  مورد استفاده استادان و دانشجويان هنر است .
 
تمام نقشه هاي كتاب به صورت كاملا رنگي و Interactive در اين CD موجود است٬ به اين صورت كه كاربر بايد بعضي قسمت ها را پر كند تا نقشه كامل گردد. پر كردن اين نقشه ها مي تواند در فهم و درك هنر در  مكان هاي مختلف در دوره هاي مختلف بسيار كارآمد باشد.
  
براي هرفصل Flash Card  هايي وجود دارد كه سوالات كليدي در مورد هر اثر هنري مي پرسد و كاربر بايد به اين سوال ها جواب دهد تا ميزان اطلاعات هنري خود را در مورد آن فصل خاص بسنجد. 
   عرضه این محصول در اختیار وبسایت هنر ۲۱ است. جهت آشنایی بیشتر با این محصول ارزشمند اینجا و جهت خرید اینترنتی آن اینجا را کلیک کنید.

نمونه Flash card

نمونه Interactive Map

نمونه یک صفحه  از My Study Set

با تشکر از امیر خوردآزاد و موسسه هنر ۲۱

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:5  توسط امین مویدی  | 

 

توضیح عکس :آقای بامداد مویدی و آقای استاد امین مویدی در حال بحث و منظره ! در خصوص مباحث خیلی مهم و حیاتی

در پی شایعاتی در خصوص وبلاگ کارتونس با آقای بامداد مویدی نایب رییس این وبلاگ مصاحبه تلفنی انجام شد که نظر شما را به آن جلب می کنیم :

  • آقای بامداد آیا حقیقت داردکه آقای امین مویدی ازپذیرش ریاست بزرگ سر باز زده اند ؟
  • بله متاسفانه هر چه اصرار می کنیم ایشان نمی پذیرند می گویند کارهای مهم دیگری دارند اما شاید اگر بیشتر ناز ایشان را بکشیم ایشان هم بپذیرند بنابراین از همه دوستان خواهش می کنم که این کار را انجام دهندو حمایت خود را اعلام نمایند  تا خدای ناکرده ایشان کناره گیری نکنند  
  • در صورت کناره گیری ایشان ،چه کسی عهده دار این مسئولیت خطیر خواهد شد
  • در آن صورت کلیه نمایندگان کارتونس از سراسر دنیا در تهران جمع می شوند و با روش دموکراتیک و از طریق رای گیری ،من را انتخاب می کنند !
  • آیا قرار است که کارتونس تبدیل به یک وبسایت شود
  • بله فعالیتهایی تحت رهنمودهای آقای استاد مویدی!انجام شده و در حال پی گیری است انشاله پی از قطعیت به اطلاع عموم خواهد رسید لذا شما عجله نکنید
  • پس چرا هنوز به نتیجه نرسیده ؟
  • کار بسیار سختی است ! و مراحل پیچیده ای دارد طرحهای ارایه شده هم زیاد مد نظر آقای استاد مویدی نیست لذا جهت تسریع کار ، کمیته ای مرکب از بیل گیتس ، رالف استدمن ، موردیلو ، کوزوبوکین ،همسر مهربان ، طراح وب سایت ، برنامه نویس وب سایت و من تشکیل شد تا ضمن رفع موانع ،کار را تسریع کنیم
  • مشخص نیست که بالاخره کی این وبسایت راه می افتد
  • در این مورد نمی توانم به طور مشخص جوابی بدهم اما پی گیر هستیم و در اسرع وقت اطلاع رسانی می کنیم
  • ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتید و مطالب ارزنده ای که مطرح کردید
  • من هم از شما متشکرم خیلی باحالی....! 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط امین مویدی  | 

اینجوری هم نیست که هومن شهبندی از شهرهای بلژیک عکس بیاندازد و ما را حسرت زده کند. ما هم می توانیم بهتر از او ،این کاررا انجام دهیم ! شما سفرنامه تصویری من که حاصل فرار از تهران در این چند روز تعطیل است را ملاحظه فرمائید و با عکسهای هومن مقایسه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:55  توسط امین مویدی  | 

فرض بفرمایید در این چند روز تعطیل به جای سفر به شمال و اصفهان و شیراز و مشهد و تحمل رنج سفر و ترافیک در جاده هاو نبودن امکانات و طی کردن فاصله دو ساعته در دوازده ساعت و غیره ....!سری به شهر بروژه(bruge) در بلژیک زده باشید اینکه می گویند فضای مجازی فاصله ها را کم می کند ، راست می گویند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط هومن شهبندی  | 

شناختنامه اصفهان !! مطلب شماره یک

این صحنه ای است که در کنار اجاق گاز آشپزخانه اغلب اصفهانیها می بینی فرق نمی کند فقیر باشند یا غنی ،چوب کبریت سوخته را دور نمی اندازند که شاید روزی برای روشن کردن همزمان شعله های  گاز به کار آید. اسراف کردن یک چوب کبریت ناقابل هم حتما به اقتصاد خانواده هر چه پردرآمد هم باشد لطمه می زند هنوز صدای مادرم در گوشم طنین می اندازد وقتی می گفت ننه نرو اینقد پیرن و تومون بخر همین یه ریال یه ریالاس که یهو میشد پشتوانه ادم ...به فکری روز مبادا باش و این روز مبادا عجب کلمه آشنایی است در فرهنگ اصفهانیها که به تعبیر شریعتی روزشان را برای روز مبادا نابود می کنند !

هفته پیش که اصفهان بودم در آشپزخانه یکی از اقوام که می تواند صد تا مثل من که نمی فهمند روز مبادا چیست ؟ را بخرد و در راه خدا آزاد کند! با این صحنه مواجه شدم عکس گرفتم یادم آمد سالها پیش "حامد یوسفی" هم مطلبی در این خصوص در روزنامه شرق نوشت با او تماس گرفتم و از او خواستم تا فایل آن مقاله را اگر دارد برایم بفرستد او هم لطف کرد و بی معطلی فایل را برایم فرستاد اول می خواستم فقط مطلب مربوط به کبریت سوخته را بگذارم اما حیفم آمد شما از خواندن بقیه مطلب محروم ! شوید پس برای خواندن متن کامل "ادامه مطلب" را کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:48  توسط امین مویدی  | 

توکای مقدس مرا به یک بازی دعوت کرده است  که نتیجه اش را در ادامه مطلب !!می بینید ضمن عذر خواهی از ایشان به خاطر تاخیر در ورود به این بازی جذاب، همه دوستانم که در لیست پیوندهای وبلاگ کارتونس هستند را به ادامه این بازی دعوت می کنم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:53  توسط امین مویدی  | 

اسم صاحب این آثار را نمی دانم اما اسمش هرچه باشد مهم نیست... آنچه مهم است این است که این روزها، این  آثار ، توجه همه را در بلژیک به خود جلب کرده من هم توجه شما را به آن جلب می کنم !!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:58  توسط هومن شهبندی  | 

این مجسمه که می بینید ستون چوبی سقف یک خانه قدیمی است که با خلاقیت و هنر"فولون" تبدیل به یک پرنده شده است . به دیدنش می ارزد!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:48  توسط هومن شهبندی  | 

طرح هایی که اینجا می بینید، کارهایی هستند که سال پیش در دفترچه ای کشیده ام که یاشار صلاحی کاریکاتوریست و طراح طنز اندیش و خوش فکر به من هدیه داده بود. دویست صفحه دفترچه را در دو روز پر کردم. تجربه جالب و دوست داشتنی بود. این طرح ها برای من بیشتر جنبه مطالعاتی در زمینه طراحی داشت که پایه ای برای نقاشی هایم شد که این روزها بیشتر از هر کار دیگری درگیر آن هستم.  کارهایی که اینجا می بینید را به یاشارصلاحی تقدیم می کنم که انگیزه کشیدن این طرح ها را در من بوجود آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:37  توسط سید امیر سقراطی  | 

امین مویدی به قلم توکای مقدس در جلسه دیروز خانه کاریکاتور

  • ساعت هفت صبح دیروز از خانه بیرون زدم . چک داشتم باید اول وقت پول به حساب واریز می شد .مجبور بودم انواع و اقسام بانکهای موجود را زیر پا بگذارم تا تراولهای متفاوتم را تبدیل به پول نقد کنم خوشبختانه بلوار کشاورز مملو از بانکهای مختلف است از شانس من همه بانکها هم خلوت بود بنابراین وقتی از آخرین ایستگاه یعنی بانک ملت بیرون زدم ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه بود
  • ساعت هشت و سی دقیقه در محل کارم بودم نه اینکه فکر کنید سوپرمنم ...نه خیر اینجوری هم نیست علاوه بر بانک ، محل کار و محل زندگی ام ! هم حوالی بلوار کشاورز است لذا بعضی وقتها برای مسافرت و تفریح ، به بقیه نقاط تهران سر می زنیم !
  • موسسه پنج شنبه ها تعطیل است اما مجبورم این پنجشنبه ، هم به موسسه بروم . همکارم مهندس نعمت اللهی هم آنجاست یک کار اداری داریم که باید تا شنبه آماده شود به خاطر همین هر دوی ما به موسسه آمده ایم ساعت دوازده و نیم هم بامدیر عامل جلسه دارم
  • ساعت ده و نیم باید در خانه کاریکاتور باشم . ساعت نه و پنجاه دقیقه از مهندس نعمت اللهی خداحافظی کردم همه کارها را هم به گردن او انداختم و از موسسه بیرون زدم
  • حول و حوش ساعت ده و بیست دقیقه ، خانه کاریکاتور بودم . امروز از شانس من خیابانها هم خلوت بود ............

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:5  توسط امین مویدی  | 

دقیقا سی و پنج سال پیش راس ساعت ۹صبح یا همان حوالی !!در بیمارستان جرجانی اصفهان یا همان حوالی!!به دنیا آمدم نمی دانم کار درستی کردم یانه اما خوب می دانم که اگر دست خودم بود باز هم مرتکب چنین کاری می شدم !چون به تجربه کردنش می ارزید اما با این همه در آستانه میان سالی  هیچگاه آرزو نمی کنم که دوباره از اول شروع کنم به هزار و یک دلیل مشخص که چند تای آنرا ذیلا به عرض می رسانم بقیه را خودتان حدس بزنید

اول و مهم تر از همه اینکه :حوصله دوباره درس خواندن را ندارم !

دوم :احتمالا در زندگی دوباره ام رشته مهندسی صنایع را برای ادامه تحصیل انتخاب نمی کردم وسراغ یکی از رشته های هنری خصوصا نقاشی می رفتم که روزگارم سیاه می شد !

سوم :مرتکب بعضی اشتباهات هیجان انگیز نمی شدم

چهارم :احتمالا در دوران کودکی برای هم سن و سالهایم قیافه یک بزرگتر عاقل و مجرب و فهیم که از آینده خبر دارد را می گرفتم و کتک سختی می خوردم

پنجم :تمام سوژه های خوبی که کارتونیستهای دیگر کار کرده بودند را قبل از اجرای آنها کار می کردم و کاربقیه به شدت کساد می شد و دنیا از وجود برخی از کارتونیستهای خوش فکر محروم می شد.  

این عکس تزیینی نیست !! بلکه جشن تولد سه سالگی من است ...این که دارم گریه می کنم هم به این دلیل است که مادرم طبق معمول ، محکم زیر کت و کول مرا گرفته وبلندم کرده است و این کارش همیشه اشکم را در می آورد هر چه هم تذکر می دادم افاقه نمی کرد !!!!لذا در هنگام فوت کردن شمعها فغانم در آمده است


با تشکر بسیار زیاد از علی هاشمی شهرکی که همیشه جور رفقای پررویش را می کشد و کلی عکس از دوران کودکی و بزرگسالی من اسکن و اصلاح کرده است که روال دگردیسی اینجانب را ببینید و به قول خودش به هم نخندید به من بخندید !!اما فعلا به دلیل ضیق وقت و مسایل فنی و غیره !!از ارایه آنها منصرف شدم تا بعد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط امین مویدی  | 

شما مرا به عنوان چشمان هنردوستتان تلقی فرمایید که در اروپا و خصوصا بلژیک و خصوصا بروکسل گشت می زند و هر آنچه قابل دیدن است عرضه می کند

گوشه و کنار کشورکم جمعیت و هنر دوست بلژیک پر از مجسمه های زیبایی است که چشم را نوازش می دهد و این یکی ، مجسمه یک کشیش کاتولیک است که حدود چهارصد کیلو وزن دارد ودر مرکز شهر بروکسل نزدیک ایستگاه مرکزی قطار نصب شده است فکر کنم ارزش دیدن دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:33  توسط هومن شهبندی  | 

You Think Life is Hard...Think Again

"زندگی بسیار دشوارس" تکیه کلام پدریکی از دوستانم بود. همیشه از دیدن او حذر داشتیم چرا به محض پیدا کردن یک جفت گوش مفت ، ساعتها از زندگی و سرنوشت که به او جفای فراوان کرده ،می نالید از بس نالید که زندگی هم از دستش کلافه شد و مرد !

وقتی بهراد بهشتی از دوستان قدیمم این عکس های جالب را برایم فرستاد به یاد این جمله تاریخی!افتادم نمی دانم اما شاید لازم باشد کسانی که اعتقاد دارند زندگی سخت است حداقل با دیدن عکسهای این مرد باراده  تجدید نظر کنند نامش Nick Vujicic است و از بدو تولد بدون دست و پا بوده است دکترها از دیدن او شوکه می شوند و هیچ درمانی برایش ندارند اما او زندگی می کند کار می کند و به دیگران هم کمک می کند و در فعالیتهای عام المنفعه نیز حضور فعال دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:22  توسط امین مویدی  | 

استاد مجتبی ذوقی که معرف حضورتان هستند ایشان ضمن ارسال یک ایمیل ، با یک استنتاج کاملا منطقی وبلاگ کارتونس را مزین به آثار  بی بدیلشان کرده اندملاحظه بفرمایید :

 

 6- از آثار همه کسانی که دوستشان داریم!! نیز استقبال می‌نمائیم.

 

طبق بند ششم وبلاگت، اگر مرا دوست داري بايد از اين دو اثر من در وبلاگت استقبال نمايي.

 

نام اثر اول:

اميليانو زاپاتا در آتش و دود

 

نام اثر دوم:

وينستون عقابي

 

لذا ضمن تشکر از ایشان که از هر انگشتشان هنر می ریزد رسما اعلام میداریم که ایشان را دوست داشته و مجددا آمادگی خود را برای استقبال از آثار همه کسانی که دوستشان داریم ابراز می نماییم فقط امیدواریم که فی المثل امیر خوردآزاد که بسیار دوستش می داریم هوس سرودن شعر نکند !!

 

  برای دیدن آثار ادامه مطلب را کلیک کنید                                   

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط امین مویدی  | 

اینجا بروکسل است

اینجا یکی از میادین اصلی شهر بروکسل است

اینجا سالهاست که محل فروش آثارهنرمند نقاش ایرانی "یوسف ضیائیان" است

 ازکسب و کارش راضی است زندگی خوبی دارد و مردم بروکسل او و هنرش را دوست دارند

اگر هواخوب باشد سرش شلوغ می شود توریستها برای یادگاری سفر،یک تابلو  هم از او می خرند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:48  توسط هومن شهبندی  | 

                                

  

روزهای پایانی سال گذشته با توجه به تشریف فرمایی جناب بامداد به دنیا ووسواس خاص همسر مهربان ،برای فراهم آوری تمهیدات و لوازم پذیرایی در خور ایشان، روزهای پر کاری بود .

یکی از همین روزها ، برای تعمیر یک آباژور قد بلند بی کله و همچنین خرید یکسری وسایل به لاله زار رفتیم

طبق معمول ترافیک ،بیداد می کرد تقاطع منوچهری ولاله زار اوضاع اسف بار و رقت انگیزی پیش آمده بود ترافیک گره کوری خورده بود و چند اتوبوس با آن هیکل و عرض و طول این ترافیک را تشدید کرده بودند برای آنکه ، من هم به این ترافیک دامن نزنم طبق معمول ، ملاحظات انسانی و شهروندیم گل کرد و سرلاله زار ایستادم تا حداقل راه باریکی برای عبور اتومبیل های مسیر منوچهری باز شود طبعا اتومبیل های پشت سر من هم به اجبار از من تبعیت کردند. مدتی گذشت هیچ اتفاق خاصی نیافتاد تنها اتومبیل های مسیر منوچهری از مسیر که من باز گذاشته بودم حرکت می کردند کم کم داشت خلقم تنگ می شد!که ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:44  توسط امین مویدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:35  توسط هومن شهبندی  | 

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:38  توسط امین مویدی  | 

۱- ایتالو کالوینو روزنامه نگار و نویسنده بزرگی که افسانه های تخیلی اش او را در ردیف مهمترین داستان نویسان قرن بیستم ایتالیا قرار داده است در سانتیاگودلاس وگاس کوبا به دنیا آمد .وی تا پنج سالگی در کوبا ماند، سپس به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همان‌جا سپری کرد.کالوینو در سال ۱۹۴۷ با نوشتن پایان‌نامه‌ای دربارهٔ جوزف کنراد در رشتهٔ ادبیات از دانشگاه تورین و سپس در دانشگاه سلطنتی فلورانس فارغ‌التحصیل شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 15:21  توسط امین مویدی  | 

هومن شهبندی را حتما می شناسید قبلا هم یکی از ایمیل های جالب ایشان را  در همین وبلاگ گذاشته ام.هومن چند روز پیش هم ایمیلی فرستاد و ضمن اعلام آمادگی برای همکاری با وبلاگ کارتونس ، عکس های بسیار جالبی نیز از مجسمه های تخت جمشید در موزه لوور ارسال کرده است که شما را به دیدن آن دعوت می کنم و از هومن هم به خاطر محبتش به من و وبلاگ خودش (کارتونس)تشکر می کنم انشاالله در آینده از مطالب خوب دیگری از هومن شهبندی استفاده خواهیم کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 9:45  توسط امین مویدی  | 

اثر :محمد علی بنی اسدی

اول اینکه :سال نوی همگی مبارک باشد

دوم اینکه:طبق روال اعلام شده قبلی ،این وبلاگ از فردا تا تاریخ پنجم فروردین ،تعطیل است و به روز نمی شود. از پنجم فروردین به بعد نیز تابع تعطیلات رسمی کشور هستیم

سوم اینکه :لطفا آخرین پیوند روزانه با عنوان نوروز با کاریکاتور باصفاست را بخوانید وببینید جالب است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:1  توسط امین مویدی  | 

اثر :علی هاشمی شهرکی

نوروز دگربار از راه می رسد و این روزگار نو، فرصت خوبی برای مهر ورزیدن است. مهلتی دوباره برای مهربان شدن است. گرما و نوری که در این روزهای نو شدن طبیعت وجود دارد یادمان می آورد که نوری باشیم مهربان و گرم و صمیمی بر قلب هایی که مهر و عشق را فراموش کرده اند و یا از آن بی نصیب بوده اند. به راستی کاریکاتورها، طرح ها و رنگ هایمان تا چه حد امید، عشق، شور و مهربانی را به دیگران هدیه می دهند؟

خیلی وقت ها باید از کشیدن کاریکاتور دست بر داریم و سر ها را بالا بگیریم و به اطراف با تمام حواس بنگریم، صدا ها را بشنویم و بوهای خوش را استشمام کنیم. نور و گرما را کشف کنیم و این زیبایی ها را منتشر کنیم. انتشار این مهر و پاکی و خوبی فقط در یک اثر هنری متجلی نمی شود، گاهی اوقات دامنه انتشار یک لبخند، یک صدای خوش، یک نگاه مهربان، یا یک جمله مثل دوستت دارم از هزار کاریکاتور، پوستر، نقاشی و... فراتر می رود. جهان پر از انرژی های مثبت و منفی است ، بر این انرژی های مثبت بیافزاییم و از وسعت گسترده انرژی های منفی بکاهیم.  گاهی این نور منم، پنجره ات را باز کن...

نوروز دگربار از راه می رسد، این فرصت خوب برای مهرورزیدن را از خود و دیگران دریغ نکنیم. جهان برای بهتر شدن نیاز به هنر دارد، ولی پیش از آن نیاز به هنرمندانی دارد که انسانیت را می شناسند و به مفاهیم عمیق انسانی احترام می گذارند و برای بهتر شدن این دنیا تلاشی مومنانه می کنند. برای دریافتن خوبی ها و درک زیبایی های زندگی گامی فراتر برداریم...گاهی این نور منم، پنجره ات را باز کن..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط سید امیر سقراطی  | 

در وبلاگ سعید بهداد خواندم که نشر چشمه ،کتابی به نام سی امین حکایت سیتا مشتمل بر هفت داستان متفاوت از رضا مختاری از رفقای خوب و دوست داشتنی وفرهیخته و ایضا همشهری جوانمان!!!! چاپ کرده است . ضمن تبریک به ایشان و پیشنهاد خرید این کتاب مستطاب به همه دوستان قسمتی از کتاب را با هم می خوانیم :

 سيتا! خودت گفتي حكايت مسافر صندلي شماره‌ي 21 را برايت نخوانده‌ام، حالا برايت مي‌نويسم. مسافر ساعت 5 عصر بليت گرفت. ساعت 5/4 عاشق شد و ساعت 45/4 دقيقه كارگران ترمينال متوجه جسد او كه روي صندلي سالن انتظار افتاده بود شدند. اتوبوس ساعت 5 حركت كرد. صندلي شماره‌ي ۲۱ خالي بود. تو در صندلي شماره‌ي 10 نشسته بود. بين راه راننده در جاي خالي مسافر كسي را سوار كرد. وقتي اتوبوس براي استراحت و نماز توقف كرد، آن مرد ديگر سوار نشد جايش خالي بود. هر چه شاگرد راننده به دنبال مرد گشت و صدايش كرد او را پيدا نكرد. ده دقيقه از توقف‌شان گذشته بود. باد مي‌آمد و باران مي‌باريد. در پيچ گردنه‌اي اتوبوس چپ كرد. مردم كنار جاده سريع لاستيك روشن كردند. همه مرده بودند. همه‌ي اتوبوس در آتش سوخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:32  توسط امین مویدی  | 

چون هر گونه توضیح یا تفصیل یاتوجیه یا تشریح مطلب ذیل بعدا به ضررم تمام خواهد شد بنابراین بی هیچ شرحی،مطلب زیر را بخوانید. به هیچ کامنتی جواب نمی دهم و فقط در حضور وکیلم صحبت خواهم کرد !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:45  توسط امین مویدی  | 

سرویس عکس خبرگزاری فارس، به رسم هر ساله منتخبی از عکس‌های عکاسان ایرانی در سال ۸۶ را به نمایش گذاشته است. من هم چند تایی از آن را انتخاب کرده ام و برای ملاحظه شما روی وبلاگ گذاشته ام اما اگر می خواهید تمام ۱۱۱ عکس از ۲۰۰ عکاس را ببینیداینجا را کلیک کنید

                    

بدون عنوان -امین منتظری

بدون عنوان - احمد مطلایی

بدرقه رسمی پوتین - پیام براز جانی

سخنرانی رییس جمهور در روز ۲۲بهمن -حسن سربخشیان

بدون عنوان -اسماعیل داوری

پرش از ارتفاع - رضا عزیزی

دانش آموز حادثه دیده در آتش سوزی مدرسه در روستای درودزن -فرامرز میر احمدی

مجلس شورای اسلامی - علی شایگان

بدون عنوان - محمد مهدی زابلی

بدون عنوان - مسعود شیخ ویسی

بازی کودکان با تانک های از کار افتاده - وحید سالمی

تکواندوی بانوان - مریم مجد  

بدون عنوان - فرامرز عامل بردبار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:48  توسط امین مویدی  | 

اینکه ما پیش بینی کردیم که وبلاگ امیر خوردآزاد بسیار وبلاگ خوبی خواهد شد همینطوری کتره ای که نبوده است با علم و تحقیق و شناخت بوده است  اساسا پیش بینی هامان همیشه درست از آب در می آید پیشنهاد می کنم به وبلاگ امیر رضا خوردآزاد به نام کاغذ کاربن سر بزنید همه پستها را خصوصا پست آخر در رابطه با عکسهای هشتاد ساله آتلیه های اصفهان را ملاحظه فرمایید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:6  توسط امین مویدی  | 

 

به بهانه به دنیا آمدن اولین فرزندمان و با توجه به اینکه اساسابا روانشناسی نوین که منجر به لوسی زاید الوصف کودکان شده است مخالف و بلکه معاندم !مطلب طنزی از ایرج پزشکزاد یافتم که در بسیاری اوقات مناسب حال من است این قصه  را در آستانه تولد بامداد در وبلاگم می گذارم تا هرگاه، من بیجا از کودکم تمجید کردم ویادر راستای احترام به شخصیت وحقوق کودکان ،ایشان را لوس بار آوردم ،همه کسانی که به نحوی با من در ارتباطند این مطلب را یادآوری کنند اما بعد ......

ایرج پزشکزاد در سال 1306خورشیدی به دنیا آمد فارغ التحصیل حقوق است و چند سالی هم در ایران به کار قضاوت مشغول بوده است وی کار نویسندگی را در اویل دهه سی با نوشتن داستانهای کوتاه برای مجلات و ترجمه آثار ولتر آغاز کرد . شخصیت دائی جان ناپلئون او شهرت زیادی دارد به غیر از دائی جان ناپلئون آثار دیگری نظیر ماشالله خان در دربار هارون الرشید – حافظ ناشنیده پند –ادب مرد به زدولت اوست –حاجی بابا جان –طنز فاخر سعدی – مروی در تاریخ انقلاب فرانسه –مروری در تاریخ انقلاب روسیه را نیز در کارنامه خود دارد

                                            

روز دوم یاسوم عیدپارسال طرف عصر درخانه ما باز شد، منوچهر و زن سوئیسی اش ژاکلین وارد شدند. بعد از سلام و علیک و تبریک و احوالپرسی،صحبت به ابوالحسن خان دوست مشترک ایام تحصیلمان کشید. گفتم:منوچهرتو بدکاری میکنی.ابوالحسن خان خیلی از تو گله داشت می گفت از اروپا برگشت رفتم دیدنش بازدیدم نیامد. هرچه باشد او دوست ماست و از ما بزرگتر است. لااقل برای تبریک عید سری بهش بزن. فی الواقع ابوالحسن خان چند سال از من و منوچهر بزرگتر و پدر دو پسر بود.

منوچهر گفت: والله من خیلی گرفتار بوده ام. طفلک ژاکلین خیلی تنها و ناآشنا بود گرفتار او بودم ... اگر موافقتی همین الان با هم برویم منزلش که هم بازدیدش باشد هم دیدن عید.

منوچهر با زحمت موضوع را برای زنش ژاکلین که بی حرکت و ساکت در گوشه ای نشسته بود ترجمه کرد. منوچهر یک سال در سوئیس مانده بود و فقط از آن جا یک زن آورده بود و وقتی صحبت از حدود صحبت های معمولی خانوادگی خارج می شد برای فهماندن مطلب ،احتیاج به تسلط به ریزه کاری های زبان فرانسه داشت. در هر صورت ژاکلین هم موافق بود .

ابوالحسن خان با کمال محبت ما را وارد سالن پذیرایی کرد و قمر جون، زنش و خانم شازده ،مادرزنش را به ما معرفی کرد. بعد از سلام و علیک و صد سال به این سال ها صحبت های شیرین شروع شد:

منوچهر- خوب، ابوالحسن خان حالا چند تا بچه دارید ؟

ابوالحسن خان – دو تا پسر دارم اولی هفت ساله است دومی دو ساله .

منوچهر – اسمشان را چه گذاشته اید ؟

ابوالحسن خان – بزرگه کامران، کوچکه شباهنگ ( خطاب به زنش ) قمر جون بچه ها کجا هستند ؟

قمر جون – والله شوشو که خوابیده، کامی هم همین جاهاست ( صدا می کند ) کامی جان ،کامی جان ... یک دقیقه بیا اینجا ... این کامی آقا، کوچک که بود عین این بچه های آمریکایی بود ماشاءالله هزار ماشاءالله اینقدر سفید و تپل بود که نمی دانید، حالا یک خرده شکلش عوض شده ... ببینم ژاکلین خانم پسرم را می پسندند یا نه ... ببینم بچه های ما خوشگل ترند یا بچه های سوئیسی ( صدا می کند ) ده کامی جان بیا این جا یک دقیقه ...

پسر بچه هفت ساله ای با لباس فورمی مدرسه و موی ماشین شده نمره دو با چند لکه براق جای زخم در سر وارد می شود.

خانم شازده – سلام کردی ؟

کامی – سلام .

من و منوچهر – به به ، سلام ... سلام به روی ماه شما ...

پسربچه را به ژاکلین معرفی می کنند. زن جوان دست جلو می آورد که با او دست بدهد پسربچه مدتی مات و مبهوت او را نگاه می کند و به طرف مادر خود می رود.

قمر جون – ماشاءالله این بچه به قدری با هوش و با استعداد است که فکرش رانمی شود کرد. همیشه نمره هایش سیزده و چهارده است ...

خانم شازده – کامی جان برو آن مشق هایت را بیار.

پسربچه بیرون می رود و چند لحظه بعد با یک دفترچه کثیف وارد می شود.

من و منوچهر – ( نگاهی به صفحات کثیف و خطوط کج و معوج دفترچه می اندازیم: "توانا بود هر که دانا بود تحریر شد " . به به ... ماشاءالله ...  واقعاً خط خوبی دارد.

منوچهر – این را خودش نوشته یا دستش را گرفته اید ؟

قمر جون و خانم شازده و ابوالحسن خان با هم – نخیر خودش نوشته .

ابوالحسن خان نگاه غضب آلودی به پسرش می اندازد کامی انگشت را از سوراخ بینی بیرون می آورد.

خانم شازده – کامی جان شعرت را برای آقای منوچهر خان نخواندی ؟

کامی – من بلد نیستم .

قمرجون – لوس نشو شعرت را بخوان.

کمی – من بلد نیستم .

قمر جون – این قدر این بچه خجالتی است که حد ندارد. ( به کامی ) بخوان جانم ... آقایان که غریبه نیستند.

کامی بر اثر اصرار پدر و مادر و مادربزرگش حاضر به خواندن می شود چشم ها را به قالی دوخته و می خواند :

- همی ای پسر پند آموزگار ... همی ای پسر پند آموزگار ...

ابوالحسن خان – ( اولین کلمه مصرع بعد را به یاد او می آورد ) گرامی .

کامی – گرامی چو جان دار و شو هوشیار ... گرامی چو جان دار و شو هوشیار... گرامی چو ...

ابوالحسن خان – ( باز کلمه اول بیت بعد را آهسته به پسرش یادآوری می کند ) بدان تو .

کامی – بدان تو همی درجان ای پسر که آموزگارت بود چون پدر ...

ابوالحسن خان – که آموزگار .

کامی – که آموزگار ... که آموزگار ... ؟

ابوالحسن خان – که آموزگار از پدر ...

کامی – که آموزگار از پدر بهتر است ... که که آموزگار از پدر بهتر است ... که آموزگار ...

ابوالحسن خان – که او را بسی .

کامی – که او را بسی ... که او را بسی ... که او را بسی علم اندر بر است.

ابوالحسن خان و قمر جون و خانم شازده برای او دست می زنند من ومنوچهر و ژاکلین هم ناچار دست می زنیم . قمر جون و خانم شازده او را می بوسند.

قمر جون – اما این بچه با این همه کار و زحمت درس ،اصلاً لب به غذا و خوراکی نمی زند... این قدر کم غذاست که چه عرض کنم.

منوچهر – ( مطلب را برای زنش ترجمه می کند )

ژاکلین – ( به زبان فرنگی ) پس چرا او را پیش طبیب نمی برند ؟

کامی چیزی در گوش مادرش می گوید و ظرف شیرینی رانشان می دهد قمر جون به او لب گزه می کند کامی بر سبیل اصرار و پافشاری پا بر زمین می کوبد و بغض می کند.

قمرجون – بیا بریم جونم بیرون و برگردیم ( دست کامی را گرفته از اطاق بیرون می برد )

خانم شازده – به قدری این بچه بی سر و صداست که حد ندارد.

عیناً مثل مادرش که وقتی بچه بود نفسش در نمی آمد.

از نقطه دوری درخانه صدای چند سیلی و گریه و فریاد کامی به گوش تیز ما می رسد :

- آی مامان جونم غلط کردم ... آی مامان جونم دیگه نمی کنم ... آی مامان جونم ...

قمر جون – ( بعد از چند لحظه وارد می شود ) کامی را گذاشتم آن اطاق مشق هایش را بنویسد . این قدر این بچه به درسش علاقه دارد که چه عرض کنم.

من و منوچهر نفس راحتی می کشیم .

خانم شازده – قمر جون ببین اگر شوشو جان بیدار شده بیارش این جا آقای منوچهر خان ببیندش آن دفعه که دیدنش خیلی کوچک بود.

( نگاه درمانده و مستاصل من و منوچهر به هم )

قمر جون – ( صدا می زند ) فاطمه سلطان اگر شوشو بیدار شده بیارش این جا .

هنوز ما دو سه کلمه صحبت نکرده ایم که در باز می شود مستخدمه یک بچه دو ساله اخمو را با چشم های پف کرده وارد سالن می کند.

قمر جون – ای وای قربونش بشم ... ای وای حیرونش بشم ... بدو بیا پیش عمو جون ...

بچه بیش از پیش اخم می کند .

خانم شازده – تصدق اون خنده ات ... عزیز دل مادر ( بچه را بغل می کند ) تصدقانت مامان، تو صندوقانت مامان ... نمکدانانت مامان.

منوچهر – این ها را برای ژاکلین ترجمه کن، از من می پرسد یعنی چه ؟

من – بگو معنی ندارد.

خانم شازده ( بچه را زمین می گذارد ) شوشو جان برو عمو را بوس کن ...

چون بچه نمی تواند درست راه برود این جمله مرا مکلف می کند که بچه را بلند کرده و ببوسم . به محض این که به طرف او می روم گریه را سر می دهد و به طرف مادرش می رود .

قمر جون – ای وای خدا مرگم بده این بچه چرا امروز غریبی می کند ماشاءالله از صبح تا شب آدم صدایش را نمی شنود بغل همه می رود ... نمی دانم چطور شده ... بلکه از خواب پا شده نحس شده ... ( او را بلند می کند ) گریه نکن تصدق اون اشک هات برم.

خانم شازده – گمانم از عینک آقا ترسیده .

قمر جون – ولی خدا حفظش کند به قدری این بچه با این سن با هوش و با استعداد شده که حد ندارد این همه عکس روی بخاری است یکی  یکی ما را می شناسد.

نگاه ما متوجه بخاری می شود عکس همه افراد فامیل روی بخاری دیده می شود عکس ابوالحسن خان در وسط سایر عکس ها جا دارد.

قمر جون – ( به بچه ) شوشو جان عکس پاپا جون کدام یکی است ؟

شوشو جان – ( با انگشت شخص ابوالحسن خان را نشان می دهد )

قمر جون – نه عزیزم خود پاپا را نگفتم ،عکسش را . ( بچه را جلوی عکس ها درست مقابل عکس ابوالحسن خان می برد به طوری که اگر بچه کوچکترین حرکتی به دست خود بدهد دستش مقابل عکس پدرش قرار می گیرد ولی شوشو با انگشت یک عکس بزرگ قاب شده "ریتا هیورث" را نشان می دهد.

قمرجون – الهی تصدقش برم ماشاءالله خدا حفظش کند عجب هوشی یک وقتی عکس ابول جای این عکس بوده حالا این را نشان می دهد.

خانم شازده – نمی دانید آقا این بچه واقعاً از لحاظ هوش معرکه است من خاطر جمع هستم این بچه را اگر توجیه کنند و مواظبش باشند یک آدم فوق العاده ای می شود ... مثلاً من و قمر جون دو ماه پیش بردیمش خیابان از این ماشین پلیس که بلندگو دارند و صحبت می کنند دیده به قدری قشنگ ادای آن ها را در می آورد که چه عرض کنم.

قمر جون – شوشو جان آن ماشین گنده ها چی می گفتند ؟

شوشو جان - ...

قمر جون – ده بگو آن ماشین گنده ها چی می گفتند ؟

شوشو جان - ...

همه در انتظار هنرنمایی شوشو در سکوت محض فرو رفته ایم .

قمرجون – بگو تا قاقا بهت بدم ( یک نان شیرینی در برابر چشم بچه می آورد )

شوشوجان – گاگا ... گاگا ... ( گاگاگویان و اشک ریزان نان شیرینی را می گیرد )

قمرجون – حالا بگو چی می گفت !

شوشوجان – ( در حالی که مشغول خوردن نان شیرینی است بدون اراده صدایی از گلو خارج می کند ) اددده .

قمر جون – ( دهان او را می بوسد ) الهی دور آن حرف زدنت بگردم ... الهی تصدق آن "عابرین محترم" گفتنت برم.

خانم شازده – حالا یک خرده برای آقای منوچهر خان نانای کن.

بچه را در میان ما روی زمین می گذارند.

ابوالحسن خان و قمرجون و خانم شازده با هم – ( دست کوبان ) مینا ناز ... ناز ... ناز داره مینا ... مینا قر داره مینا ... سرش فر داره مینا ...